سیب کوچولو و هویج کوچولو      

 
آخرین یادداشت ها
[ بدون عنوان ]
تولد سیب کوچولو
میتونم. تو میخوای؟؟؟
عید فطر
شب قدر
میلاد امام حسن (ع) مبارک باد
شعر هویجی...
روز جهانی وبلاگ
رمضان
خونه ی خدا از کدوم وره؟؟؟
دوستت دارم
کادوی سیبی
تولد آقا هویجه مبارک باشه...
حافظ میگه، من نمی گم...
مبارکه...

آرشیو
شهریور 1385
مهر 1385
آبان 1385
آذر 1385
دی 1385
بهمن 1385
اسفند 1385
فروردین 1386
اردیبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
دی 1386
بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387
شهریور 1387
مهر 1387
آبان 1387

موضوع بندی

لینک های روزانه
لینک دوستان
قالب های رایگان
آقا پویا شیکمو
someone
آقا اجازه...
پاتوق ( عارفه جونم...)
گواش
سیب و تسبیح
میلی جینگیلی
اسم مرا صدا کن
سمیه خانم و علی آقا
یه کوچولو و آقاییش
بوسه های خرامان
بازم پروانه ای در آسمان
آخرین وبلاگ های به روز شده

لوگو
width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
سیب کوچولو و هویج کوچولو

خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
جستجو در وبلاگ

تعداد بازدیدکنندگان
19854

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com
 

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

                                                  ما همسایه خدا بودیم

شاید دیگر مرا نشناسی ،

شاید مرا به یاد نیاوری ،

اما من تــو را خوب می شناسم ،

ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه آسمان را به دنبالت می گشتم تو می خندیدی و من پیدایت می کردم .

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی ، توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود ، نور از لای انگشتهای نازکت می چکید ،

راه که می رفتی ردی از روشـنی روی کهکشان می ماند . یادت می آید ؟

گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرتاب می کردی و او کفرش در می آمد ، اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت : همینکه پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه بدرتان کنم .

تو شلوغ بودی ، آروم و قرار نداشتی ، آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن سـتاره می پریدی و صـبــــح که می شـد در آغــوش نور به خــواب می رفتی . اما همیـــشه خواب زمین را می دیدی ، آرزوئـی رویاهای تو را قلـــقــلک می داد .

 دلت می خواست به دنیا بیائی و همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد .

من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ، ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا ما گم شدیم و خدا را گم کردیم .

دوست من ،

همبازی بهشتی ام !

نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ میزند « از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم هست ، اگر گم شدی از این راه بیا . »

بلند شو ،

از دلت شروع کن

شاید

همدیگر را دوباره پیدا کنیم .

 

  9:10 PM | np | نظرات [8]