کوهنورد
هویج مینوسه:

سلام! من بعد از صد سال (به قول سیب کوچکولو) میخوام بنویسم. میدونم نمیتونم مثله سیبم بنویسم ولی بخاطر اون این کارو میکنم.

روزی از روزهای تابستون سیب و هویج تصمیم میگیرن برن کوهنوردی. خلاصه، صبح زود دوتایی از خواب بیدار میشنو میرن تو دامن طبیعت. یه کم که بالا میرن،
هویجه میگه: خسته شدی، عزیزم؟
سیب: نه. من وقتی با تو هستم خستگی رو احساس نمیکنم.
- خوبه. ولی قول بده اگه حتی یکمم خسته شدی بهم بگی؟
-چشم.
دست تو دست هم. میرن بالا. البته هویجه میره بعد سیب رو با خودش میکشه بالا. تا اینکه یه جا سیبه میگه: هویج...
اینو که میگه هویجه تا تهش میخونه که سیبش خسته شده. آخه اونا حرفاشونو با زبونه دلشون میزنن. واسه همینه که یه کلمه کافیه.
هویجه خم میشه میگه: بیا بالا.
سیب: نه. خطرناکه.
-میترسی؟ بهم اعتماد نداری؟
-چرا، ولی...
-پس هیچی نگو بیا.
-باشه، ولی مواظبم باشا.
-چشم.
دیگه خودتون میتونید تصور کنید هویجه با چه عشقو علاقه ای این کارو میکنه. با اینکه سیب روی دوششه ولی احساسه پرواز میکنه. احساس میکنه خدا بال بهش داده تا قله پرواز کنه.
بله، سیب بال هویجه. خدایا این بال رو هیچ وقت ازش نگیر!!!