شعر نیلوفری

شبانگاهان لب دریاچه می رفتم

و می گفتم به خود

او یک شب آنجا دیده خواهد شد

انگار با هم روزگاری آشنا بودیم

نمیدانم کجا بودیم

که در من نیلی چشمان او

و او در کبود شعر من

و اینک هر سحر در قلب من ، نیلوفری نمناک می روید...

نمی دانی اما ،

همیشه صدای مهربانت را

در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد...