در بهار زندگانی بی تو ای گل چه کنم ؟
عاشقم من در جوانی جز تحمل چه کنم ؟
برکشم گر پا ز کویت دل به دست که دهم ؟
خود بگو بی حلقه آن زلف سنبل چه کنم ؟
شکوه از قمزه یار خود چون کنم
وعده دادی که بیایی غم دل تو را بگویم
غمم از دل برود چون نظری کنی به سویم
هر کسی را در جوانی باشد در دل آرزویی
من به وصلت بی قرارم جز این نباشد آرزویم
بعد از این من جز به یادت لب به ساغر نزنم
پیش از این گر زده باشم بار دیگر نزنم
قلب صاف و روشن من نشود صید کسی
همچو بلبل سوی هر گل بی جهت پر نزنم
چون تویی بی گمان آخرین عشق من
دیدن هویج از پشت پنجره آبی رنگ ، کار همیشگی سیب کوچولو بود. هویجم اینو میدونست و وقتی واسه آب دادن گلها توی حیاط میرفت ، چند وقت یه بار سرشو بر میگردوند به طرف پنجره و لبخند میزد . آخ... که چقدر خنده به صورتش میاد.
اون روز هم مثل همیشه سیب کوچولو پشت پنجره نشسته بودو هویجشو نگاه میکرد. هویج گفت :
- سیبم چرا اونجا نشستی؟ خوب بیا توی حیاط پیش من . حیف این هوای خوب نیست که تو خونه ای؟
- آخه میترسم مزاحم کارت بشم.
- نه عزیزم... بیا بیرون
سیب کوچولو که منتظر بهانه بود ، یه لحظه رو هم از دست نداد و پرید بیرون. رفت کنار هویج روی چمنا نشست.
هویج کوچولو گفت :
- از اونجا پاشو...خیس میشی ها ! برو دورتر بشین.
- نه...خیس نمیشم...میخوام نزدیکت باشم
- اما خیس میشی
- نه
- پاشو
- نه
- چرا لجبازی میکنی؟
- میخوام بشینم.... گریه میکنماااااا
- نه نه خوب بشین...بشین...من که حریف تو نمیشم!!!
- هویجم...
- جونم؟
- بیا پیشم بشین...
- مگه نمیبینی آب وازه...
- خوب ببندش...خواهش میکنم...
- از دست تو... بفرما. بستم.
- آفرین پسر خوب... آخه دلت میاد تو این هوای خوب پیشم نشینی؟
- بیا بقـــــــــلم... خودت گفتی، بیای تو حیاط نمیذاری من به کارم برسمااااا
- میخوای برم؟؟؟؟ (خدایا نگه برو...)
- نه بمون پیشم
- (آخیشششش) دوسم داری؟
- به... خانومووووو.... خیلییییییی دوستت دارم
- منم دوستت دارم هویجم
- .....
رعد و برقی ناگهانی میزنه و بارون میگیره.
- پاشو سیبم ، بدو تو خونه
- وای ی ی چه بارونی گرفتا...
سیب و هویج کنار شومینه نشستن تا خشک بشن. سیب میگه :
- دیدی بارون کارتو تکمیل کرد...داره گلارو آب میده . دیدی خوب شد من اومدم تو حیاط...دیدی خوب شد نذاشتم خسته بشی ، گفتم بیا پیشم بشن...دیدی...
- خوب خوب...دیدم. من که حرفی نزدم.
سیب هنوز داشت حرف میزد و هویج سعی میکرد ساکتش کنه ... هویج بنده خدا خبر نداره که این خانما وقتی بیفتن رو مد حرف ، هیچ کس جز خودشون نمیتونه ساکتشون کنه.
اما انگار هویج بلد بود...
با یه حرکت حرفه ای لباشو گذاشت رو لبای سیب کوچولو و .....
این تنها راه بود، نه؟
